تبليغاتX
<
Lilypie amiralijoojoo-e-maman
amiralijoojoo-e-maman
قصه هاي جوجو و مامان
 
امیرعلی نگو یه پارچه آتیش یا آقا؟؟؟؟؟؟
من نمی دونم این مهارت کلامی بچه ها چرا انقدرسریع افزایش پیدا می کنه البته خوبه ها اما زیادیش یک کمی مشکل سازمیشه مثل طوطی حرفها رو ازدهن همه یاد میگیره و به ذهنش میسپاره و درست درزمان لازم اون ها رو تحویل میده که گاهی باعث خنده و گاهی باعث خجالت ما میشه

جدیدا بچه ام چنان منو عزت تپون می کنه که بنده ازخجالت آب میشم .وقتی دارم دعواش میکنم وسط دعوا میگه قربون چشات فهمیدم عزیزدلم دیگه نمی کنم فدات بشم قربون ماهت برم گل من باشه و در اون لحظه من این شکلی میشمخوب بچه ام هرچی باباش ازاین حرفها بلد نیست جبران میکنه که عقده ای نشم

ازوقتی مامان میهن و بابا فریدون رفتن آلمان هر روزبهونه شون رومیگیره و روزی هزاربار می پرسه پس کی می یان؟ چرا انقدر دیر می یان؟ آخه دلم براشون تنگ شده؟ وانگشت کوچولوی دستش رو نشون میده و میگه ببین انقدر شده بگو زود بیان گاهی هم یگه زود باش لباس بپوش بریم پیش اونها بچه اوم فکر میکنه ایرانی جماعت روبه این راحتی همه جا راه میدن .......................

 
لینک نوشته
چهارشنبه 1388/06/25 -- مامان طناز  

هرچی یادمه مینویسم
سلام

خوب امسال عید خوبی داشتیم دوبار رفتیم شمال یه بار با دوستهامون یه بارهم با مامان میهن و بابائی و عمه و عمو وکلا خانواده بابا فراز

تو مسافرت شمال بنده(امیرعلی خان) سرماخوردم و بعد با بابا و مامانم رفتیم اصفهان اونجا حالم خیلی بد شد و اصلا بهمون خوش نگذشت نمی دونم دعای خیر کی بود که انقدرحالم بد شد برگشتیم و بردنم بیمارستان کسری و اونجا بهم گفتن ریه هاش ازشدت عفونت کاملا بسته شده و کلی آنتی بیوتیک وخوراکی و تزریقی دادن که خیلی وزنم کم شد و کلی عذاب کشیدم کلی دارو و سرم و... تا خوب شدم بعدش تا مدتها تحت نظر بودم تا کاملا ریه هام باک بشه تو همین حین مامانم یه تصمیم مهم گرفت دلایلش هنوزبجزخودش برای کسی معلوم نیست اما تصمیم مامانم:

 استعفا از کار و خونه نشینی

همه ازتصمیم مامانم شوکه بودن آخه مامانم کارشو خیلی دوست داشت ولی نمی دونم چی شد که یکدفعه این کار رو کرد من که خیلی خوشحال شدم بقیه رو نمیدونم. خلاصه مامانم با کلی سابقه کار اومد خونه تنگ دل من تا خودش کنارم باشه و بهم رسیدگی کنه و دوتایی اززندگی مسالمت امیزلذت ببریم. خیلی ها تشویقش کردن خیلی ها بهش طعنه زدن و خیلی های بیشتری هنوز تو کف این موندن که چرا مامانم از کار بطور ناگهانی استعفا داد.

خبربعدی اینکه خونمون رو عوض کردیم و اومدیم کنار خونه ماماجی ، این قضیه خیلی برای من یکی خوشایند شد و کلی دارم عشق می کنم که تا صداش می کنم ماماجی دوثانیه بعد خونمونه مخصوصا وقتی با مامانم داریم کلکل می کنیم و نیاز به یه قدرت بزرگ دارم که حال مامانم رو بگیره .

خوب اما به کسانیکه فکر کردن مامانم اومده خونه که برامون نی نی بیاره بگم زهی خیال باطل .... من چنان روزگاری برای مامانم ساختم که اسم بچه می یاد مامانم تب و لرز میکنه و من همیشه باید یکی یکدونه بمون و رقیبهامو از میدون به در کردم ...ههههه ما اینیم دیگه ....مخلص هرچی وروجکه.....

خوب دیگه ازشیطنتهام بگم که زمین و زمان از دست من عاصی شدن

مثلا: یک هفته بعد ازاسباب کشی در حالیکه همه جای خونه تمیز بود و تازه کارهای مامانم تموم شده بود بنده یه بطری نوشابه رو تکون دادم و درشو کشیدم ............................جیغ نزنید مامانم قبلا تمام این کارها رو کرده اما چه فایده... تمام خونه ازدیوارها و درها و سقف تا کف زمین شده بود نوشابه ........مامانم دقیقا در استانه سکته بود و بلائی به سرمن آورد که من دراستانه سکته قرار گرفتم و ازهرچی نوشابه است بیزارم... خلاصه مامانم دقیقا ۸ ساعت کاری به طور مداوم داشت لکه های نوشابه روپاک میکرد.از این قضیه بابام چیزی نفهمید خداروشکر و کاملا مثل یه رازبین من و مامانم موند

خوب خوشتون اومد میخواید به نی نی هاتون یاد بدم بس نخندید به این مامان بیچاره ام

دیگه اینکه جدیدا مثل خبرگزاری خودمون اخبار رو یک جانبه به نفع خودم پوشش میدم هر وقت مامانم کار بدی بکنه سریعا به همه جا با تلفن و سمعی و بصری و... اطلاع میدم اما وقتی خودم کاری می کنم عمرا نمیزارم کسی بفهمه و تا مامانم می یاد برای کسی تعریف کنه انقدر تو حرفش میپرم و انقدر  اسمون ریسمون میبافم که نتونه....خوب بچه این زمونه ام دیگه....

خوب فعلا اینهاروداشته باشید تا بعد ... راستی یکی به من بگه از کدوم سایت برای آپلود عکس استفاده کنم وگرنه قهر میکنم ها...

 

 

 

 
لینک نوشته
چهارشنبه 1388/05/28 -- مامان طناز  

بلاخره اومدم هاهاهاهاهاها
ببر من

سلام

من زنده ام نگران نباشید

خوب به نام خدا شروع می کنیم هرچی که تو این ۵ ماه ننوشتیم تلافی کنیم

اول چندتا عکس از تیرماه تو سرزمین عجایب

اصولا ما ارادت خاصی به کلیه طراحان چهره داریم و هرجابریم باید دوتا خط رو صورتمون بکشیم تا لذت بیشتری ببریم

نازاون نگاهت

قربون اون عشوه هاتفدای اون خنده هات

 

ضمنا ازدوستان عزیزخواهشمند است عنایت فرموده و چندتا سایت برای آبلودکردن عکس بفرمائیدماکه امروز هرچی سایت داشتیم امتحان کردیم ونشد

 
لینک نوشته
سه شنبه 1388/05/27 -- مامان طناز  

سلامی به بلندای البرز
سلام

سلام به روی ماه همه دوستهای گلم

خیلی دلم براتون تنگ شده اندازه یه ارزن

این مدت که نبودیم کلی سرمون شلوغ بود اولش

کلی مهمون داری کردیم بعد اسباب کشی و یه مسافرت

کوچولو خلاصه حالمون خوبه حالا هم که اومدیم بنویسیم

انقدردلمون از غم پر شده که هیچ چیز شادی نمی تونم بنویسم 

یه بغض عجیبی تو گلوم دارم و دستم به نوشتن نمیره

نمیدونم چی بنویسم ولی امیدوارم هرچه زودتر خبرهای خوبی بنویسم


وطن پرنده پر در خون             

وطن شکفته گل در خون


 
لینک نوشته
شنبه 1388/04/06 -- مامان طناز  

تولدت مبارك

Glitterfy.com - Glitter Graphics

سلام پسرم نازم

هرچي به عيد نزديكتر ميشيم من ياد آخرين روزهاي سال 84

مي افتم تو مسافر كوچولوي من بودي و قرار بود 4 فروردين

 سال 85 به دنيا بياي اما چون مي خورد به تعطيلات و دكترت

 هم مي خواست بره مسافرت مجبور شديم تاريخ زايمان رو بزاريم

روز 29 اسفند

خلاصه از شبم كلي دلشوره داشتم كه تو چه شكلي هستي ؟ با اينكه

چندبار سونوگرافي كرده بودم ولي بازم از سلامتي ات مطمئن نبودم

و دلم شور ميزد .

شما هم كه يه لحظه تو شكمم آروم و قرار نداشتي از همون ماههاي

 اول مثل ماهي يكسره براي خودت وول مي خوردي و هيچ وقت

 دكتر به راحتي موفق نمي شد ضربان قلبت رو بشنوه بايد كلي

 دنبالت مي گشت و آخر سر يه گوشه دستگيرت مي كرد تا يه

 لحظه صداي قلب كوچولوت رو بشنوه ...

خلاصه ديگه 9 ماه انتظار تموم شده بود و داشتي پا به دنياي

 بزرگ ما ميگذاشتي و خونه ساكتمون رو با صداي قشنگت

 پر مي كردي ...

شب از نگراني خوابم نميبرد ساعت اما حسابي خوابش مي اومد

چون به كندي حركت مي كرد صبح آماده شدم و  ديدم باباجي

 و ماماجي وخاله فريبا  هم خودشون رو رسوندن دم خونه باباجي

 طبق معمول كه عاشق گلها بود شروع كرد به آبپاشي گلهاي حياط

تا اينطوري نگراني اش رو از من پنهون كنه واز اون طرف هم

مامان ميهن و عمو علي و مهشيد رسيدن خلاصه همگي براي

ديدن روي ماهت لحظه شماري مي كردن تا رسيديم بيمارستان...

 وقتي اسممو صدا كردن كه برم تو تا آماده ام كنن براي اتاق

 عمل .... از همه خدا حافظي كردم تو اون لحظه ها اضطراب

رو تو چهره همه ميديم فراز سعي مي كرد خودشو كاملا آرام

 نشون بده ولي معلوم بود داره از دلشوره خفه ميشه ماماجي

هم مدام در حال دعا خوندن بود من رفتم تو اتاق عمل ... 

چون شب عيد بود همه جا هفت سين چيده بودن حتي تو اتاق

عمل .دكتر بيهوشي خيلي آروم باهام صحبت مي كرد ولي من

 بهش مي گفتم تو رو خدا زود بيهوشم كنيد دارم از ترس ميميرم ...

 و ديگه هيچي نفهميدم حدود يك ساعت بعد بهوش اومدم و ديدم

همه دورم جمع شدن اول سراغ تو كوچولوي نازمو گرفتم و

 برام آوردنت ... واي خداي من يعني اين همون وروجكي بود كه

نه ماه با من لحظه لحظه زندگي كرده بود نه ماه با من نفس

 كشيده بود ...خوابيده بوديم بيدار شده بوديم خنديده بوديم گريه

كرده بوديم نزديكترين موجود به من ....واي  خداي بزرگ اين پسر

 كوچولو كه اينطوري داره شصت دستشو مي خوره پسر من بود ....

بغض و خوشحالي و .....نمي دونم چه احساسي داشتم هنوزم نمي تونم

بگم.. گنگ بودم شاد بودم  غمگين بودم ..يه حس غريبي كه تا حالا

تجربه نكرده بود ولي خيلي قشنگ بود... اميدوارم همه زنها اين حس

 رو تجربه كنن ... حس قشنگ مادري ....


Glitterfy.com - Glitter Graphics

 

واز اونروز تو شدي بهونه قشنگ زندگي من ...به عشقت زنده هستم

و زندگي مي كنم بزرگ شدنت رو مي بينم و لذت ميبرم از حرفهاي

 شيرين دلم ضعف ميره و وقتي ناراحتي من عذاب مي كشم وقتي

خوشحالي من شادتر از تو هستم  با خنده هات شادم و با گريه هات

غمگين... با تو نفس مي كشم شبها كه خوابي بوي تنت بهم ارامش

ميده وقتي صدام ميكني زيباترين حس دنيارو دارم وقتي بهم ميگي

دوستت دارم يا ابراز احساسات مي كني من ديگه رو زمين نيستم و

 روي ابرها پرواز مي كنم.. هيچ وقت فكر نمي كردم بتونم كسي رو

آنقدر عاشقانه دوست داشته باشم ولي حالا جمله اي يا مقياسي نمي توم

 براي دوست داشتنت پيدا كنم پس فقط بهت مي گم: پسر كوچولوي من

، مرد فرداها ، من گذر زمان را در بزرگ شدن تو مي بينم  ...

 دوستت دارم تا هميشه ...

 

 جوجو یکروزه

جوجوی یکساله

جوجو دوساله

جوجو سه ساله

تولدت مبارك عزيزم صدسال زنده باشي و شاد و خندون و موفق و سلامت

 
لینک نوشته
چهارشنبه 1387/12/28 -- مامان طناز  

ما دست پر اومدیم
سلام به همه دوستهاي خوب وبلاگيم ما امروز

دست پر اومديم با كلي عكس..

اين مدتي مامانم سرش خيلي شلوغ بود البته اون

مورد هم كه مامانم درگيرش بود خدارو شكر حل شد

 و مامانم موفق شد...مرسي از همه كساني كه

 براي موفقيت مامانم دعا كردن

خوب اين مدت ما خيلي پر تلاش بوديم و كلي

حال كرديم يكشنبه كه تعطيل بود با مامانم و

 ماماجي رفتيم امازاده صالح و جاتون خالي

براي همه دعا كرديم...

 

 من و ماماجي

بعد از اونجا كه اين چند روز آخر سال هيچ كس

 وقت نداشت من رو نگه داره ديروز با پدر گرامي

راهي شركت شديم و خلاصه حالي كرديم

توپ پ پ پ پ ...وسطش هم آنقدر به

پدر گرامي فشار آورديم كه ما رو برد باغ وحش

به اين ميگن فرزند سالاري ....دوستهاي فيتيله

خودم اگه خواستيد بهتون ياد ميدم كه چه كار كنيد

 تا باباتون وسط روز و تو اوج كارش ببردتون باغ وحش...

كاري نداره كلي جيغ و گريه به طوريكه از شدت گريه

 حالتون بد بشه و كلي التماس و عجز و ناله... و تا

حرفتون رو به كرسي نشونديد ادامه بديد

 

ديشب هم مراسم چهارشنبه سوري خونه عموي

بابام بوديم و مامانم كلي حال كرد از بس كپسولي

 و ...تركوند خدا رحم كرد اين مامانم پسر نبود وگرنه

بايد هي از تو كلانتري جمعش مي كرديم دشب

دست هرچي پسر بود بسته بود همه مي گفتن

خانوم تو ديگه چرا.....خلاصه من كه نفهميدم ديشب

جنگ بود يا چهارشنبه سوري اول ما رو به هواي

آتيش بازي بردن بيرون بعد ديديم نه بابا اينجا ميدون

جنگه و فرار كرديم رفتيم تو خونه به همراه عمه و

 عمو و مامان ميهن البته مامانم هم از اين موقعيت

استفاده كرد و كلي مواد محترقه كه قبلا يواشكي

خريده بود رو تركوند و حالشو برد آخه اينم مامانه

من دارم يكي نيست بهش بگه قربون يه نگاه به

شناسنامه ات بنداز ها توش اسم يه بچه هست ...

 

راستي يه خبر خوب و توپ پ پ ...

عمه مهتاب به همراه شوهر گلشون عمو حسين

از آلمان اومدن و ما رو خيلي خوشحال كردن طبق

معمول هم ما رو كلي شرمنده كردن و كلي سوغاتي

براي ما  خصوصا اينجانب آوردن

عمه مهتاب و عمو حسين مرسي

 
لینک نوشته
چهارشنبه 1387/12/28 -- مامان طناز  

اميرعلي كم نمي ياره
سلام به به مي بينم كه ديگه عيد هم داره مي ياد و

 صداي پاي بهار داره شنيده ميشه و همه مشغول

خونه تكوني  وخريد و... هستن اميدوارم همه مردم

دنيا هميشه شاد و خندون باشن و از همه مهمتر تو

دل كوچولوي هيچ كودكي غم نباشه و لب همه كوچولوها

خندون باشه واقعا اين آرزوي قلبي منه كه يكروز هم

كه شده همه بچه ها شادد باشن .... كاش مي شد...

اميرعلي هم خريد عيدشو كرده البته آقا كلي از قبل

توسط عمه مهتاب جون و  عمو حسين ودائي سعيد

و خانواده محترمشان بهشون رسيده كه از همينجا از

همه اشون تشكر مي كنم ولي خوب من اصلا نمي تونم

خريد نكنم و يك چند دستي هم خودم براش خريد كردم

 خلاصه آقا حسابي نو نوار شده .تازه عمه و عمو دارن

با كلي سوغاتي هفته ديگه مي يان و ديگه كاملا

خوشبحالش ميشه....

 

خوب اينم عكسهاي تربچه وقتي حموم رفته بود و

حوله سر كرده بود تو خونه ماماجي و آخرشم داره

هلنا (دختر دائي اش )رو ماچ مي كنه بچه ام از الان

داره تمرين مي كنه

اين مدت اميرعلي انقدر شيرين زبون شده و انقدر

حرفهاي جالب مي زنه كه من بايد مثل خبرنگارها

همه اش دورببين به دست باشم ولي از اونجا كه خيلي

تنبلم اينكار رو نكردم گاهي حرفهاش يه ديا معني داره

 و گاهي چنان آدمو مي خندونه كه....

مثلا اونروزتو خونه تكوني به دائي اش ميگه:

موسنم(محسنم) شما دست نزن ميشكنه طناز

مي چشدت(مي كشدت) بده به من من بزگم(بزرگم)

ببين سيبيل دارم شما هروقت بزگ شدي دست بزن

باشه قبون چشات

اونروز مامانم صداش كرده كه بدو بيا بسه انقدر شير

آب باز نكن گفته : ماماجي خوشجلم الان مي يام

ببوسمت وايسا توپولي من...

چندروز پيش هم ميگه به من آلايش بزن گفتم

مامان جان تو كه دوست داري داماد بشي اگه آرايش

كني كه ديگه بهت زن نميدن بعدش راه ميرفت و

مي گفت:‌من مي خوام زن داشته باشم دماد بشم

پس آلايش نمي كنم بعد از چنددقيقه دلش طاقت

نياورده اومده ميگه طناز شيطون زن كه الان نيست

تو بزن بعد پاك مي كنم

جديدا خودشيفتگي پيدا كرده همه اش جلوي آيينه

 مي شينه و خودشو نگاه مي كنه كه زود بزرگ بشه بره مدرسه...

ديشب خونه مامان ميهن تشكش سرد بود ميگه آخه

من چجوري بخوابم اينجاش سرده اونجاش سرده

شكمم سرد ميشه بهش ميگم به نظرت چي كار

كنيم ميگه برو آب داغ بيار بريز روش داغ بشه

چندروز پيش آزمايش خون دادم و جاش كبود شده بود

اين آقا انقدر گريه كرد كه چرا خونت رو درآوردن

(مي خواست بگه چرا خون گرفتن) من آقا رو

مي كشم خونت رو درآؤرده و تا شب ۲۰ دفعه بغض

كرده و زده زير گريه من اولش فكر كردم داره خودشو

لوس مي كنه ولي ديدم نه تا شب هي نگاه من مي كرد

و ميزد زير گريه كه مامانم اوف شده...ولي من كلي ذوق

مرگ شدم كه انقدر دوستم داره

اميرعلي كلا بچه خيلي خوبيه من اصلا مشكلي باهاش

 ندارم بجز دو مورد يكي بدغذائيش و يكي شيطوني اش

 من واقعا خيلي راحت از پمپرز گرفتمش حتي مي تونم

 بگم خودش از يكسالگي ديگه نخواست .پستونك رو كه

عمرش بهش بسته بود در عرض دوشب گرفتم و 

دندونهاشو اصلا نفهميدم كي درآورده خدارو شكر

مي كنم بچه ام خيلي دنا و عاقله و خيلي صبوره در

نهايت مريضي هم كه باشه ناله مي كنه ولي جيغ

نميزنه به بدترين حالت كه زمين بخوره گريه مي كنه

 ولي فغان نمي كنه و خيلي زود ساكت مي شه

بچه ها رو خيلي دوست داره و خيلي خيلي  زود با

همه رفيق ميشه و البته از همه كتك مي خوره حتي

 از بچه هاي كوچيكتر از خودش ... و اصلا بلد

 نيست از خودش دفاع كنه كه اين قضيه منو ناراحت

مي كنه كه چرا خيلي راحت همه چيز رو در اختيار

بقيه قرار ميده البته اميدوارم به مرور خوب بشه...

 

خوب اينم از عكسهاي نمايشگاه كودك كه برگزار شده

بود و جالب بود البته بايد از همينجا از كليه مسولين

محترم كه انقدر احساس مسووليت دارن و مراقب

سلامت بچه ها هستن تشكر كنم طبق معمول كه

تو ايران به همه چي فكر مي كنن الا سلامت افراد

مسولين بي توجه نمايشگاه بعضي از اسباب بازيها رو

پرچ نكرده بودن رو زمين و اميرعلي طفلي كه روي يك

دايناسور نشسته بود به محض نشستن از بالا با پشت

 سر زمين خورد و كمرش و سرش به طور خيلي بدي

 كبود شد و تا يه هفته آثار كبودي اش مونده بود

مسولين نمايشگاه واقعا تبريك به خاطر اين همه حس

كودك دوستي و سلامتي كودك

 

 
لینک نوشته
یکشنبه 1387/12/18 -- مامان طناز  

جوجوي حزب بـــاد

خوب ما در خدمت همگي هستيم اما ... به دليل

 حجم كار زياد مامانم خيلي كم مي تونه سر بزنه

بعد هم كه داره يه كاري رو انجام ميده كه قراره به

 كسي نگه وقتي موفق شد خبرشو ميده همينجا...

براش خيلي دعا كنيد لطفا... خودش خيلي نگرانه

 ولي مي خواد حتما تو اين امتحان قبول بشه چون

خيلي وقته اعتماد به نفسشو از دست داده و قبولي

 تو اين امتحان يعني شروع مجدد زندگي پر شور

و حال براي اون پس حتما حتما دعا كنيد ...

خوب اين چند وقته مامان به خاطر مسائلي كه بالا

نوشتم خيلي درگيره و حسابي استرسي و عصبي

شده اصلا حوصله بازي كردن با منو نداره و به هر

بهونه اي سرم داد ميزنه و دعوام ميكنه خودش هم

نميدونه چر اينطوري شده ؟ بابا فرازم كه سركاره و 

 شبها خيلي دير مي ياد خوب تو اين شرايط مامانم

خيلي تنها شده و منم با كلي شيطنت جديد و

حرفهاي عجيب و كارهاي محيرالعقول هر لحظه

تنش رو مي لرزونم احتمالا مامانم تا عيد لب و

دهنش از دست كارهاي من كج و كوله شده و يا

يه تيك عصبي گرفته شايد هم  .... ولي خدايي من

 موجودي عجيب هستم ها ...

در وصف پاچه خواري من همين بس كه:

چند روز پيش طبق معمول از خونه ماماجي با

اشك و آه جدا شدم و هرچي مامانم مي گفت

 بابا فراز اومده خونه منتظر توست مي گفتم

بره سركار من نمي يام من مي خوام اينجا باشم

خلاصه وقتي بعد از حدود نيم ساعت كلنجار رفتن

 بلاخره با گريه راهي خونه شدم به محض اينكه

چشمم به بابا فراز خورد  گفتم: بابا جونم كجا بودي

دلم برات تنگ شده همش گفتم بريم خونه پيش

 فراز  مامانم ازتعجب واقعا داشت شاخ در

 مي آورد و بابا هم كلي ذوقيده بود  و مامانم

اين عبارت مخصوصش رو تو اين مواقع به كار مي بره:

 اي مارمولك سياستمدار

چند روز پيش هم داشتم قربون صدقه مامانم مي رفتم

 و باهام كلي حال مي كرديم كه بابا با يه پازل رسيد

 اول كه پازل رو نديده بودم تحويلش نگرفتم ولي به

محض اينكه پازل رو ديدم انگار نه انگار ماماني دارم

و رفتم تو بغل بابام و لبهامو به حالت غنچه در آوردم

و گفتم: بابا فراز مامان منو خيلي اذيت كرد  

مامانم هم بهم گفت: اي مارمولك آدمو به يه

خيار مي فروشي ها

اصولا من ذاتا اينجوريم و كاملا حزب باد هستم

تو خونه مامان ميهن كلي از صبح تا شب اذيتش

مي كنم بعد ميرم خونه ماماجي و ميگم مامان ميهن

 با من بازي نكرد بهم غذا نداد و حسابي جلب ترحم

مي كنم  و وقتي دوتا مامان بزرگها با هم هستن

براي اينكه گند قضيه در نياد حسابي هردوشون رو

تحويل مي گيرم و اگه گندش هم در بياد زود مي خندم

و مي گم خوشي كردم(شوخي)

جديدا تمام حرفها رو ضبط مي كنم و درجاي لازم

 تحويل ميدم طوريكه فك مامانم مي افته جلوي پاش

 و بابام هم دوتا شاخ در مي ياره اندازه چنار

و ادامه ماجرا...

جديدا قراره داماد بشم اين حرف رو روزي صدبار به

مامانم ميگم كه: مامان طناز من بزرگ شدم خب

مي خوام داماد بشم خب  بعدش برم آلاشگاه

موهامو فشن كنم ...

وقتي مي خوام سر مامانم رو شيره بمالم چنان

قربون صدقه اي ميرم كه مامانم حسابي پشت

گوشهاش مخملي ميشه مي گم الهي قربون چشات ،

ميشه فدات بشم من عاشگتم هلاكتم مي ميرم برات

و....خب كيه كه با اين حرفها به روز مامان من دچار نشه

جديدا خيلي به موهام ور ميرم و كلي جلوي آيئنه

وايميسم و خودمو نگاه مي كنم يه دستم بورس

 يه دستم سشوار از همين الان همه مي گن خدا

به دادتون برسه اين بزرگ بشه چي ميشه

من يه كار رو خيلي دوست دارم اونم آب بازيه خيلي

حال مي كنم براي همينم هي تند و تند سرما مي خورم

به محض اينكه مامانم ازم غافل ميشه يا تو دستشوئي ام

يا تو حموم يا جلوي سينك ظرفشوئي خلاصه هميشه خدا لباسهام خيسه ... روزي يك ميليون بار دست مي شورم

 و ده بار مسواك ميزنم و هر كي بخواد احيانا دستشو

بشوره يا حموم بره يا خدايي نكرده ظرف بشوره من

هم بايد باهاش همراه بشم .

از ديشب هم دوباره

مريض شدم و گلاب به روتون حال مزاجي ام افتضاحه

 حالا قراره عصري با مامانم بريم دكتر تا ببينيم علتش

چيه خلاصه ما از ديروز مدام جلوي در دستشوئي

 به سر ميبريم.

 

 

 
لینک نوشته
یکشنبه 1387/12/04 -- مامان طناز  

پــيــشــي مـلـوســــم

پيشي پيشي ملوسم     مي خوام تو رو ببوسم
خدايا اين چه كاره              مامانم نميزاره

اميرعلي در پنج شنبه ۱۷ بهمن در رستوران سوپر استار

پسرم نصف ساندويچ همبرگرشو خورد و منو از تعجب و هيجان ذوق مرگ كرد

 
لینک نوشته
چهارشنبه 1387/11/23 -- مامان طناز  

عشقــــــــم جونــــــــــم عمــــــــــــــــــرم

عشقم

عشقم ، قلبم ، عمرم ، جانم، بدون کی بی تو من

 نمی مانم

ای رویای شور انگیزم ، بی تو من از همه گریزانم  

چشمات که بهونه داره ، می خنده به من ستاره   

میلاد منی با تو کنم عمر دوباره        

پاییز دلم با نفسهات صبح بهاره           

اگه بدونی ، اگه بدونی ، چقدر دوستت دارم    

اندازه دنیا ، نه کمه، قد آسمون ها، نه کمه    

مثل خواب و رویا ، نه کمه              

تو گل تازه باغ بهشتی ، نمی شه مثل تو گل پیدا 

تو رو خدای من هدیه داده ، به من مجنون و شیدا

تو خود عشقی و نور امیدی به شب ظلمت و تنهاییم

بی گل روی تو این منه عاشق ، نمی شه امروزش فردا

چشمات که بهونه داره ، می خنده به من ستاره   

میلاد منی با تو کنم عمر دوباره            

پاییز دلم با نفس هات صبح بهاره           

اگه بدونی ، اگه بدونی ، چقدر دوستت دارم    

اندازه دنیا ، نه کمه، قد آسمون ها، نه کمه    

مثل خواب و رویا ، نه کمه              

یه شب دیدم تو سرزمین رویا            

از ابتدا تا انتهای دنیا                

قصه عشق من و تو حک شده          

یکی کی رو برگای درختا           

چشمات که بهونه داره ، می خنده به من ستاره

میلاد منی با تو کنم عمر دوباره            

پاییز دلم با نفس هات صبح بهاره            

اگه بدونی ، اگه بدونی ، چقدر دوستت دارم    

اندازه دنیا ، نه کمه، قد آسمون ها، نه کمه    

مثل خواب و رویا ، نه کمه

 عمرم    

آخه من به تو چي بگم ؟ با تو چي كار كنم؟خودت بگو ؟

 وقتي صبحها خوابي و تو بغلم مي گيرمت تا ببرمت 

 چنان خودتو بهم مي چسبوني كه كم مي مونه

پشيمون بشم و نرم سركار و بيام كنارت و با صداي

نفسهات به خواب برم و لذت ببرم از حس خوب با تو

بودن.از لحظه اي كه تو ماشين ميشينم تا زماني كه

 به خونه مامان ميهن برسيم چشم ازتو بر نميدارم .

نگاهت مي كنم و دلم مي خواد قلبم رو باز كنم و

 بزارمت  روي قلبم تا هميشه هميشه .

اما وقتي ميزارمت تو رختخوابت خونه مامان ميهن  

و برمي گردم قلبم با تو همونجا مي مونه و واي به

 روزي كه پشت سرم گريه هم بكني ديگه خدا به

داد كساني برسه كه اون روز با من كار دارن .

به خدا از گريه هات ديوونه ميشم و خودم هم تا

محل كارم بغض مي كنم و ميرم تو خيال و ........

عصري كه مي يام دنبالت وقتي با ذوق در رو باز

مي كني و پابرهنه براي اومدن تو بغلم بدو بدو

مي ياي تو راه پله  دنيا مال من ميشه اون موقع

كه دستهات رو براي  اينكه بغلت كنم مي گيري

بالا و تو بغلم مي پري ديگه هيچي از خدا نمي خوام

جز سلامتي تو، واي چه آرامشي دارم وقتي اينطوري

 از اومدنم خوشحال ميشي دلم مي خواد اين صحنه

روزي چند بار تكرار بشه خصوصا زمانيكه تو محل كارم

خسته ام و بي تاب ديدن تو ...

آخه من قربون اون شكل ماهت برم ، مگه من برات

چي كار مي كنم كه روزي صد بار ميگي مامان

دوستت دارم مامان عاشگتم مامان بيا پيشم بشين بازي

كنيم .جديدا هم كه تمام حركات من و بابا فراز رو كاملا

 ضبط مي كني و بعد از مدتي بدون هيچ كم و كاستي

اجرا مي كني . حتي قربون صدقه هاي مادرانه منو.

گاهي  كه دارم كارهامو مي كنم يه دفعه مي ياي

 پشت سرم و ميگي قربونت برم چيچار (چيكار)

ميكني؟ شچل ماهت (شكل ماهت)منو بغل

مي كني ؟ قربون لپهات برم من ....و من ديگه

فرزند شيفتگي ام ميزنه بالا و حسابي مي چلونمت

 آخه جوجه تو رو چه به اين حرفها .اگه يه روز

خوردمت بدون تقصير خودت بوده ها....

شبها وقتي مي خواي بخوابي ميگي مامان بيا

تو بغلم  بخواب  و دست كوچولوت رو ميندازي

دور گردن من و صورتت رو مي چسبوني به صورتم

و هي بوسم مي كني و نجواهاي عاشقانه مادر و

 پسر شروع ميشه كه پاكترين و بي غل و غش ترين

 حرفهاي دنيا ست. پاك و بدور از هر نوع دروغ ........

...آخ كه چه لحظه هاي ناب و به ياد موندنيه .

گاهي كه هنوز بيداري و من پشتمو مي كنم بهت

داد مي زني كه مامان صورتتو ببينم من هم سر

به سرت ميزارم كه نميشه مي خوام بخوابم و

تو واقعا گريه مي كني كه مامان تو رو خدا بيا بغلم .

 نمي دونم هنوز برام مشخص نيست كه  كدوممون

بيشتر به هم نياز داريم ولي من فكر مي كنم 

اين من هستم كه محتاج نوازش و محبت تو هستم

و احتياج دارم كه روزي صدبار بهم بگي دوستت دارم .

هنوز نميتونم شبها از خودم جدات كنم آمادگيشو

ندارم . دلم مي خواد  شب هروقت چشممو باز كردم

تو رو كنار خودم ببينم .

 ديشب تا بابا فراز خوابش برد

جوجو: مامان باز  خرو پف شروع شد

من: خوب بهش بگو

جوجو: بابا فراز برو بيرون خروپف كن ما اينجا

مي خوايم بخوابيم

فراز كه بيدار بود  و مي خواست صداي جوجو

رو دربياره با صداي بلند تر خرو پف مكرد

جوجو: اااا مامان ببينش صداش منو اذيت مي كنه

هي ميگه خروپف بي تربيت نكن

من: خوب چي كار كنم

جوجو: بلند شو با چاقو دهنشو ببر كه خرو پف نكنه

بعد هم خودشو زده به خواب و خرو پف مي كنه و

حالا نوبت بابا فراز بود كه اعتراض كنه كه پس چرا

خودت خرو پف مي كني؟ و اين داستان ادامه داشت

 تا صداي من دراومد كه بابا جانم ساعت 12 شبه

تو رو خدا به من رحم كنيد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 
لینک نوشته
سه شنبه 1387/11/15 -- مامان طناز  

من امیرعلی بسطامی يكي از فرشته هاي كوچولوي خدا هستم كه به زمين هديه شده ام
روز اول فروردین 1385 به اين دنيا اومدم تا به اطرافيانم يادآوري كنم زندگي خيلي قشنگه فقط كافيه مثل ما كوچولوها ساده نگاه كنيد و لبخند بزنيد


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

پیوندها
آرش وروجك
عرفان آينده
روژين جون
myvelvet
حلما جون
اميرپارسا جون
معين الدين جون وفيتيله ها
شايان جون
ني ني سايت
مادران امروز
امیرمهدی جون
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ